ღ♥ღ my lovely dreams ღ♥ღ

هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند، غزالی شروع به دویدن میکند و
می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود. هر روز صبح در آفریقا
وقتی خورشید طلوع می کند، شیری شروع به دویدن می کند و می داند که باید
سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد. مهم نیست غزال هستی یا شیر با
طلوع خورشید دویدن را آغاز کن ...
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید، به گاو و گوسفند و مرغ خبر داد.همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد.ماری در تله افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید ،از مرغ برایش سوپ درست کردند ، گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند و گاو را برای مراسم ترحیم کشتند.و در تمام این مدت موش از سوراخ دیوارنگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت ، فکر می کرد!!
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند :
چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس
نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.....
بدبختی چیست؟؟؟
|
تصور کنید که بعنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید...؛ تصور کنید که در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید، طوری که بچه های همسایه دائم شما را مسخره کنند و به شما بخندند...؛ تصور کنید که در سن کودکی، مادربزرگتان مجبورتان کند کارهای سخت انجام دهید و همیشه بخاطر ساده ترین اشتباهات شما را کتک بزند و شما هم هیچ پناهی نداشته باشید که در دامنش گریه کنید...؛
تصور کنید که از سن نه سالگی دائم مورد تجاوز اطرافیان قرار بگیرید، دایی ها، پسر دایی ها، دوستان خانوادگی و کلاً همه. طوری که اولین فرزندتان را در سن چهارده سالگی و پس از نه ماه مشقت بدنیا آورید، آن هم یک نوزاد مرده...؛
تصور کنید که خواهر و برادری دارید که سرگذشتی کمابیش مشابه شما دارند، خواهرتان از اعتیاد زیاد به کوکایین بمیرد، و برادرتان از ابتلا به ایدز...؛
تصور کنید که مادرتان آنقدر فقیر است که نمیتواند شما را بزرگ کند و از پس هزینه های اندک شما برآید، و مجبور شود شما را به یک مرد غریبه بسپارد تا بزرگتان کند...؛
تصور کنید که آن مرد غریبه، یک ارتشی بسیار سخت گیر باشد که تصمیم دارد از همان بچگی به شما نظم و ترتیب را یاد بدهد و دائم تنبیه کند و دستور دهد، ولی شما مجبورید او را بابا صدا کنید...؛
تصور کنید که در میان این همه بدبختی، سیاه پوست هم هستید، یک آمریکایی-آفریقایی، آن هم در حدود چهل پنجاه سال پیش که اوج نژادپرستی و نفرت از سیاه پوستان است...؛
تصور کنید که حدود چهار دهه از آن روزگار گذشته باشد...؛
الان چه کار می کنید؟ چه بر سرتان آمده است؟ .
.
.
.
.
. | |
ادامه مطلب
آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند
آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند
آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند
آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام!!!
دبیر زیست شناسی:عشق مرضی است که میکروب آن از راه چشم وارد بدن میشود. ![]()
دبیر شیمی:عشق تنها اسیدی است که در قلب اثر دارد. ![]()
دبیر ریاضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به رگ. ![]()
دبیر ادبیات:عشق باید مثل عشق لیلی و مجنون،پاک و اسطوره ای باشد. ![]()
دبیر ورزش:عشق،توپ فوتبالی است که به دروازه هر قلبی اصابت میکند. ![]()

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به کلاس آورد و آن را بالا گرفت كه همه ببینند.
بعد از شاگردان پرسید :به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن كردن، نمیدانم دقیقا وزنش چقدر است، اما سوال من این است كه :
اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد...
استاد پرسید : خوب اگر یك ساعت همین طور نگه دارم . چه اتفاقی می افتد ؟
یكی از شاگردان گفت : دستتان كم كم درد می گیرد.
استاد گفت : حق با توست . حالا اگر یك روز تمام این را نگه دارم چی؟
شاگرد دیگری گفت: دستتان بی حس می شود ، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرد و فلج می شوند و مطمئنا كارتان به بیمارستان می كشد .
استاد گفت : خیلی خب ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر كرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه !
استاد پرسید : پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود و در عوض من باید چه كار كنم؟
یكی از شاگردان گفت: لیوان آب را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا مشكلات زندگی هم مثل همین است، اگر آن ها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشكالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید به درد خواهند آمد اما اگر بیشتر از حد نگه شان دارید. فلج تان میكنند و دیگر قدر به انجام كاری نخواهید بود . فكـر كردن به مشكلات زندگی مهم است اما بهتر است كه درپایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید. هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی كه برایتان پیش خواهد آمد برآیید .یادت باشد كه لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.زندگی همین است.
| Design By : Pichak |




